خانه ام را مجبور شدیم بعرضهیم. آخرین سرپناهی که احساس میکردم آنجا دارم حالا دیگر نیست. پدرم حالش از همیشه بدتر است و دیگر داروها هم جواب نمیدهد و هر بار با مادرم صحبت میکنم میگوید خودت را برای هر چیزی اماده کن. فکر نمیکردم از دست دادن پدری که هرگز برایم پدر نبوده اینطور مرا زخمی کند و از پا بیاندازد. انگار دارد میرود و تمام این زخم ها که به جان روان من مانده بی هیچ درمانی برای همیشه همانجا خواهند ماند. من گوشه ای از دنیا مثل اواره ها درمانده مانده ام.
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24
مامان گفت رفتیم سر خاک، همه آمده بودند. یاسین خواندیم، خاکش قشنگ زیر سایه درخت افتاده، همه قبل از هشت آنجا بودیم آفتاب جانمان را نگیرد، سنگش را سفارش دادم شعری که خیلی دوست داشت بنویسند: این سبزه که امروز تماشاگه توست، روز آینده همه از خاک تو برخواهد رست. همه چیز خوب برگزار شده نگران نباش. به بازتاب نمیدانم چی که افتاده بود به سقف زل زدم، الان بابا کجاست؟ مشت دستهام را کوبیدم به سینه م. این نفس کجا مانده؟ رگ های دست بابا که گره های پلاستیک را باز میکرد مثل طناب
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24
برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24