خرید بک لینک

درباره سایت

از یادداشت های خانم پاپن هایم

آخرین مطالب

امکانات وب

459

خانه ام را مجبور شدیم بعرضهیم. آخرین سرپناهی که احساس میکردم آنجا دارم حالا دیگر نیست. پدرم حالش از همیشه بدتر است و دیگر داروها هم جواب نمیدهد و هر بار با مادرم صحبت میکنم میگوید خودت را برای هر چیزی اماده کن. فکر نمیکردم از دست دادن پدری که هرگز برایم پدر نبوده اینطور مرا زخمی کند و از پا بیاندازد. انگار دارد میرود و تمام این زخم ها که به جان روان من مانده بی هیچ درمانی برای همیشه همانجا خواهند ماند. من گوشه ای از دنیا مثل اواره ها درمانده مانده ام.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

462 اينروزها آنقدري كه وقت با شاهرخ مسكوب، بهرام بيضايي، عباس معروفي و آدمهاي مرده ي ديگر ميگذرانم با هيچ موجود زنده اي آن ارتباط تنگاتنگِ پرشور و تپنده را ندارم... بقول مسكوب حالا كه از خلال خستگي تاريخ به آن تابستان دور نگاه ميكنم، در خاطرم جز آفتاب و مشتي غبار چيزي نميبينم.انگار چيزي هرگز وجود نداشته و من تمام آن موقع دوست داشته ام تصور كنم خاطرمن هم زماني خواسته شده، يا آدمهايي بوده اند لاقل ... حالا اين شك طوري چنگ زده و باور من را دريده كه جلوي جريان آمدن هر آدمي را ميگيرد.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

مامان گفت رفتیم سر خاک، همه آمده بودند. یاسین خواندیم، خاکش قشنگ زیر سایه درخت افتاده، همه قبل از هشت آنجا بودیم آفتاب جانمان را نگیرد، سنگش را سفارش دادم شعری که خیلی دوست داشت بنویسند: این سبزه که امروز تماشاگه توست، روز آینده همه از خاک تو برخواهد رست. همه چیز خوب برگزار شده نگران نباش. به بازتاب نمیدانم چی که افتاده بود به سقف زل زدم، الان بابا کجاست؟ مشت دستهام را کوبیدم به سینه م. این نفس کجا مانده؟ رگ های دست بابا که گره های پلاستیک را باز میکرد مثل طناب

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

نگران بابام.حالا کجاست؟ جاش خوب است؟ نکند اذیت باشد؟ مثل سگ تیر خورده هر روز روی تخت زوزه میکشم و کثافت بیشتر از سر و کول چهره ام بالا میرود.انگار همیشه کسی هست که با رفتنش به نقشه ی خوشبختیمان بریند! اصلا البته کدام خوشبختی؟ من میخواستم او باشد وقت خوشبختی. آرامتر، صبورتر. برویم همان دهاتی که دلش میخواست، سه نفری. نگرانی مان زنده ماندن مرغ و خروسهامان باشد.رابطه ام با بابا بعد از رفتنش بهتر شده! برایش ریلز میفرستم و دیگر نگران نیستم چه فکری میکند! پیغام هایم بی پرده تر شده اند. حالا با بابا جور

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

فرار میکنم. از خودم، از نوشتن، از آدمها، از دوست داشتن، از دلتنگی، از دوست داشته شدن، از روز، از حرف زدن، از غذا خوردن، از توی چشم دیگران نگاه کردن، از جواب دادن تلفن، از خواندن مسیج ها، از هر چیز بجز واقعیت گه و تلخ. هر بار توی آینه نگاهم که به خودم میافتد میزنم زیر گریه. احساس دربدری و خستگی دارم. مدام خسته ام، چشم هام را که باز میکنم خسته ام. سرگرمی های من با همکار شصت و هفت ساله ام یکیست، خوابیدن، فیلم دیدن و سرکار رفتن! دیگر دلم دوستانم را هم نمیخواهد. دیگر جای خالی کسی را احساس نمیکنم، دور

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

647 بدنم به طرز عجیبی آغاز کرده به صحبت کردن! با هر اتفاق رگ های گردنم با هر ضربه ی قلبم در حال از جا کنده شدن اند و دستها و پاهایم با چنان شدتی میلرزند که انجام هر کاری را مختل میکنند. این اتفاق میتواند هر اتفاقی باشد، مثلا گرفتن نسخه جدید ی دارو از داروخانه ای که تابحال به آنجا نرفته ام، سفارش دادن یک قهوه ی تازه که تا بحال امتحانش نکرده ام، زنگ زدن به اداره ای بابت پیگیری کاری که تا به الان با آن سروکار نداشته ام. هر اتفاقی، هر اتفاقی. حتی پیدا نکردن شیر در قفسه های همیشگی البرتسون. احساس م

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:24

صفحه بندی